____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه ⁴⁶

بالاخره بعد از کلی گاز دادن بالاخره تالار رو دیدیم و وارد پارکینگ شدیم
تقریبا ساعت 6 و 50 دقیقه بود
-وایی خیلی دیر شدد
+اینقدر حرص نخوررر


سریع به سمت تالار حرکت کردیم
-اهههه
گوه تو کفش پاشنه بلندد
نمیشه راه رفت کهه
+میخوای باز بغلت کنم ببرم(نیشخند)
-نخیر لازم نکردههه


به هر بدبختی که بود بالاخره از پارکینگ بیرون زدیم و به تالار رسیدیم
همین که وارد تالار شدیم همه یهو جیغ زدن که باعث شد برینم به خودم و بیفتم تو بغل کوک
بعدشم کلی گل سفید رو سرمون ریختن و چندتا بادکنک هوا کردن
اییی خدااا
فکر کردن ما عروس و دامادیم
-ما عروس و داماد نیستیممممممممممم

کوک که فقط میخندید
-ای درد بگیرییییی
از صبح استرس داشتم الانم ریدم به عروسی مامانمم

قیافه همه خیلی عجیب بود
همه بادکنکا رو حروم کرده بودن و همه جا هم پر از گل شده بود
رسما ریده بودم
سریع از اون قسمت کنار رفتیم
سریع یه جا خودمو قایم کردم
کوک هم هر جا میرفتم دنبالم بود
-ههه
چرا پشت سر من راه افتادی؟
+همینجوری
-اوسکل
+وحشی
-رو مخ
+بچه
-هویی کی بچه‌ست؟
من؟


دستشو روی سرم کشید و گفت:
+نه پس چی؟
-هویی احمق این مو که داری خرابش میکنی میدونی چقدر بخاطرش گردن درد کشیدمم؟
+والا آرایشگر درستش کرده
-منم اذیت شدمممم

تا یه دختر کوچولو حدودا 4 ساله سمتمون اومد و با ذوق گفت:
*کوککک
…….



#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۶)

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط